تبليغاتX
ياد داشت هاي تنهايي
می گوید :

از چند سال پیش طورش را گستراند ودر کمین شکار نشست

تا اینکه همسرم را به دام انداخت .فهمید که او عاشق تایید

کردن است هرچه گفت در دل خندید و گفت :"راست می گویی"

می پرسم :مگر چه شده ؟

پاسخ داد:

"با استفاده از ضعف های طرف و مشکلاتی که در بسیاری از

خانواده ها وجود دارد او را از خانواده اش دور کرد وپایبند

خود نمود .اگر زنی با وجدان بود یا از این جمع می رفت یا

به گونه ای دیگر عمل می کرد .اما او تخم اختلاف و دشمنی

را پراکند تا به زمان مناسب درو نماید .لکن خداوند در لحظه

حساس مشتش را باز کرد و مشخص گردید :

"آنچه در این میان وجود نداشته عشق به خود طرف بوده .بلکه

در درجه نخست احراز مقام مدیریت و شهرت طلبی بوده است "

به دوستم یاد آوری نمودم :

"اینکه می گویند مال کج به منزل نمی رسد به همین علت است

او قصد داشته با دشمن پراکنی همه پنجره های ارتباط میان مرد

و خانواده اش را ببندد تا او را مجبور به قبول خواسته هایش

نماید و مرد احساس کند تمام پل های پشت سرش خراب شده

و به خواسته های او تن دهد اما خداوند شاهد و ناظز همچنین

حامی مظلومان و دشمن ظالمان است روزی را ببین که فرزند

ابزاری خود را هم می گذارد و می رود .پس چه خوب است

ما انسان ها زیاد متکی به حرف های ظاهرا خوشایند و تملق

گویی برخی نباشیم چون ممکن است شیطانی مکار در پشت

آن حرف های زیبا نهفته باشد "

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 2:18 PM |
می گوید: عجب روزگار غریبی است

می پرسم چرا ؟ جواب می دهد :

بدون حتی یک خدا حافظی یک روز گذاشت و رفت و وظیفه

پدری خود را در واریز مبلغی مختصر به حساب بانکی دخترش

خلاصه نمود (آن هم از طریق راننده اش )

و حالا که در مقابل وجدان بیدار مردم قرار گرفته به جای یک

عذر خواهی کوچک و تا حدودی جبران مافات نوک حمله اش

را به سمت من که در این مدت برای او هم مادر بودم هم پدر

نشانه رفته و مرتب مسایلی کاملا کذب را به من نسبت می دهد

می پرسم :منظورش چیست ؟که چه شود ؟

پاسخ می دهد :

"فقط برای پوشاندن اشتباهات مکررش که همچنان ادامه دارد "

به او می گویم :

"کمترین نگرانی به دلت راه مده تو در حد توانایی به وظایف

مادری و انسانی خود عمل کردی .او باید وجدانش در تب و

تاب باشد که مسئولیت همسری و پدری خود را با لذت های

زود گذر و منفعت اندیشانه خود و دیگری فراموش نمود و

امروز حالت غرق شده ای را دارد که برای نجات خود به

هر دستاویزی چنگ می زند .هیچ وجدان آگاه و متعهدی

توجیه هایش را نخواهد پذیرفت "

+ نوشته شده توسط در شنبه 9 آبان1388 و ساعت 2:33 PM |
دوست دارم از او بنویسم از او که هنوز بخشی از وجودم به شمار می

رود و مدتیست از نفس گرمش دور افتاده ام نوشتن از گل دوست

داشتنی ام تسکین بخش لحظاتیست که بسیار دردناکند و رنج آور .

اصلا منتظرش نبودم .همیشه فکر می کردم دو فرزند کافیست اما نا

خواسته در وجودم شکل گرفت .فرزند قبل از او به قدری شیطان و

و دایم البهانه بود که تازه در سه سالگیش احساس کمی نفس کشیدن

داشتم که نرگس حضورش را اعلام کرد .مرتب ناراحتی و حتی گریه

می کردم واز میهمان ناخوانده که بزرگتر و بزرگتر می شد گلایه

حضورش را می نمودم .اما نباید در مورد رحمت و لطف حق بیش

از این بی تابی می کردم .دقیقا ترم آخر دوره کارشناسی را می گذراندم

که مصمم شد قبل ازآخرین آزمون . پای به دنیا بگذارد حدود ۱۵

روز زودتر از تاریخی که پزشک اعلام کرده بود .روز ۱۷ شهریور

یک امتحان .۱۹ شهریور امتحان بعدی و خلاص .....اما او درست

روز۱۹ شهریور شروع به دنیا آمدن نمود به طوری که از نیمه شب

تا غروب روز ۱۹ در تب و تاب آمدن یا نیامدن بود .در این کشاکش

 نزدیک بود هردوی ما به آن دنیا کوچ کنیم و با

نیامدنش مرا هم با خود ببرد

.اما تقدیر گونه دیگری رقم زد و عاقبت ابتدای تاریکی هوا با گریه خود

اطاق را پر کرد و به آمدن رضایت داد.

اولین بار که او را دیدم به نظرم رسید با نوزاد تخت کناری عوض شده

چون رنگ پوستی بسیار سبزه داشت با دو چشم سیاه درشت و دو چال

در لپ هایش. دو فرزند دیگرم یکی بسیار سفید و دیگری حدودا سفید

بودند.ولی این یکی .به قول یکی از عمه هایش :"در راه مانده بوده که

رنگش تیره شده است "

اما خودم بسیار بد حال بودم  قیافه ام را نمی توانستم ببینم .اما

همسرم که به دیدنم آمد ناگهان چشم هایش پر از اشگ شد و رویش

را برگرداند .بعدا که خودم را در آیینه دیدم متوجه موضوع شدم :

لب هایم در اثر فشار زیاد کاملا سیاه شده و صورتم همچنان

بر افروخته و قرمز .احتمالا کادر پرستاری وقت بیمارستان هدایت

تهران به یاد بیاورند .مادری را که قبل از همه آمد و بعد از همه

کودکش را در آغوش فشرد .کسی نبود جز مادر نرگس که البته

در آن روز فاقد اسم بود .پدر از خوشحالی به دنیا آمدنش تقریبا به

همه بیمارستان شیرینی دادبه دو دلیل یکی نوزاد و دیگری سلامت

مادر که از مرگی قطعی به خواست خدا گریخته بود .همراه عمه خانم

بزرگ و مهربان همه با هم به خانه برگشتیم و نوزاد سیه چرده و

نمکین را در میان پتویی سفید رنگ که متضاد رنگش بود در وسط

اطاق قرار دادیم و به تماشایش نشستیم .و او با چشمانی درشت و سیاه

مبهوتانه نگاهمان می کرد و از خود می پرسید :

"واقعا آمدم "؟

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 27 مهر1388 و ساعت 4:32 PM |
آيا تا كنون با انسان هايي روبرو شده ايد كه همه

كارها و حرف هايشان را صد در صد درست مي دانند؟

فاميلي داريم كه از جواني هيچ احدالناسي را قبول

نداشت هميشه حرف. حرف خودم بود .تا اينكه:

خداوند كاري كرد كه او به نقطه اوج تكبر و نخوت رسيد

مدتي به او ميدان دادكه ابتدا عليه همسر و فرزندانش

رفتارهاي غير منطقي داشته باشد .به تدريج وهمي

شد و به اظهار نظر در مورد افراد بسيار شريف جامعه

پرداخت و آنها را شديدا آزرده كرد و اكنون:

دل شكستگان سخت معترض شده اند و مي خواهند

او را به محكمه عدالت فراخواني نمايند .

جالب اينكه او همچنان در تارو پود وهمياتش سرگردان

است و حاضر نيست از برج عاج خود ساخته اش خارج

شود و كمي واقع بينانه اطرافش را نظاره گر باشد

مطمينا خداوند اينگونه تقدير فرموده كه او همچنان

در خواب هاي طلايي خود غوطه ور بماند و بيدار نشود.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 12:59 PM |
چنين تعريف مي كرد :

"زماني كه اوايل ازدواج همسرم در مورد ارتباطش با

دختري بي گناه و سپس رها نمودنش در جامعه برايم

تعريف نمود خيلي به ابعاد اين ظلم مسلم توجه نكردم "

مي پرسم :"چه نتيجه اي مي خواهي بگيري؟

گفت :

"خفت و خواري بي اندازه اي كه امروز گريبان همسرم

را گرفته و رها نمي كند مطمينا آه آن دختر است .خداوند

به او حدود ۳۰ سال فرصت جبران داد .اما او استفاده

نكرد و با توجيه و فرار از واقعيت خودش را گول زد"

به او گفتم :

"هيچ انساني در اين كره خاك تا كنون نتوانسته از عذاب

الهي با توجيه و....خود را نجات داده باشد .تو هم

شانس آوردي زمان خوبي ارتباطتتان قطع شد چون

امكان داشت در آتش او بسوزي .خداوند ترا در پناه

خود گرفته و حمايتت مي كند .اين آه كه مي گويي

موضوع مهميست .شكستن يك دل است كه از ظلم

وسودجويي و يا عياشي حاصل مي شود"

چشمانش از اشگ پر شد و گفت "

"يكي از دلايل مصونيت من اين است كه كلي دنبال اين

دختر گشتم تا او را هووي خودم بكنم اما موفق نشدم .

اما او به راحتي مي توانست و اقدامي ننمود .براي

همين وجدانم خيلي آسوده است و نشسته ام به

تماشاي غضب و خشم خداوند در مورد او "

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 4:8 PM |
چنانچه از سر دقت به جامعه نگاه کنیم برخی از کودکان

محصول یک نوع رابطه ابزاری هستند .دوستی تعریف

می نمود:

"اخیرا همسرش هوس جوانی کرده و با خانمی بسیار

کوچکتر از خود ازدواج موقت داشته .چند ماه پیش هم

صاحب فرزندی شدند که بعید است نا خواسته باشد "

پرسیدم چگونه به این استنتاج رسیدی ؟

پاسخ داد:

"همسر من سال هاست طعم پدر شدن را چشیده .آن

خانم هم فرزندی از شوی سابق خود دارد بنابراین کودک

نورسیده می تواند حاصل یک حسابگری زیرکانه از سوی

خانم باشد که در عقد موقت است و  خوشگذرانی مرد

که در این سن و سال بدون فکر انسانی را به

این دنیا وارد کرده .به هر حال این فرزند در آینده نسبت

به فلسفه وجودی خود بسیار معترض خواهد بود "

به دوستم یادآوری کردم:

"اتفاقا پدر من هم در جوانی خانمی را عقد موقت کرد و

صاحب فرزندی پسر شد .این برادر هر زمان دلگیر می

شد اولین اعتراضش به پدر همین بود که چرا او را به

وجود آورده؟"

دوستم خندید و اظهار داشت :

"همسر من زمان جوانی حال و حوصله بچه نداشت فکر

کن ۲۰ سالگی و در عنفوان جوانی فرزندپدر ۸۰ ساله

می شود و مادر  به دلیل اینکه می فهمد از او استفاده

ابزاری شده کلا از این بچه نفرتی به دل دارد و فردی

 

عصبی مزاج است .چه شود؟"

به دوستم گفتم:

"البته اگر پدر خوشگذران ۸۰ سال عمر کند و مادر

فرزندرا رها نکند و پی زندگیش با یک مرد جوان نرود.چند

سال اول هر دو به خصوص پدر. حس عروسک بازی دارند

و با بزرگ شدن این مولود خواب و بی خیالی از سرشان

خواهد پریدزیرا پرسش های کودک سابق و نوجوانشان

آغاز خواهد شد و باید جوابگو باشند بچه های امروز به

خصوص پسران مشکلات خاص خود را دارند "

دوستم خندید و گفت:

"گمان نکنم حتی این آینده در انتظارشان باشد "

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 11:52 AM |
 

"من یک مادرم و به مادر بودنم افتخار می کنم .روزهای سخت

پرستاری و مراقبت از فرزندانم را با نگاه کردن به صورت هایشان به

فراموشی می سپارم .درست مانند باغبانی که به گلهای زیبا و

رنگارنگش در باغچه چشم می دوزد و زخم دستهایش را در مواجه با

خارو ناهمواری زمین از یاد می برد .

اما آنها در یک خصیصه مشترکند .و آن مهربانی و محبت است .

به یاد می آورم سال ۱۳۵۷ و دوره کوتاه حکومت نظامی شاه را:

 

غروب بود اورا محکم در آغوش گرفته بودم و سر بالایی خیابان را می

دویدم یک دستم کیفی بود که دارهای تجویز شده دکتر درونش بود و باید

سر وقت به او می خوراندم و دست دیگرم پناه آغوشم بود که راحت

سرش را بر شانه ام بگذارد.

بعد هم خانه .پخت و پز.و فراهم نمودن وسایل راحتی همسر.اندکی بعد

فرزند دوم و سوم و باز هم تکرار همان سناریوبه اضافه تحصیل

دانشگاه و کار بیرون از خانه که کمکی باشد برای گذران زندگی.

"و امروز با نگاه کردن به سه گل زیبا و دوست داشتنی ام که با دو گل

دیگر همراه و همراز شده اند سعی می کنم از گذشته ای که با سختی

 ومحنت جسم و روحم عجین بوده به خند ه ها و شادی های کودکانه

آنها بیندیشم و بس " 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 2:45 PM |
همیشه می گفت :

برخی از انسان ها کلی نقشه کشی می نمایند و برنامه ریزی می کنند

اما در لحظه ای . خداوند با دستی توانا چینش پازل را به هم می زند

و بازی به هم می ریزد .گاهی هم برای این اتفاق از عبارت کشیدن

توپی وان حمام و خالی شدن ناگهانی آب استفاده می کرد.بشنوید که :

"سال قبل پازل های ظلم . دروغ . اجحاف.و حق خوری را کنار

یکدیگربسیار ماهرانه چید برای این چینش حتی از افراد بسیار متبحر

و کارآمد سود برد .با این تصور که آنچنان با قدرت این چینش انجام

گرفته که به قول معروف مو. لای درزش نخواهد رفت و نشست به

تماشا و سرمست از پیروزی که بسیار نزدیک است .اما :

"دستی از آستین غیب در آمد و یکباره در اولین آزمودن به کلی چینش

پازل هارا قدرتمندانه به هم ریخت و آنها را به نفع مظلوم مقابل تغییر

 داد " و حالا:

"او مانده و پازل هایی که در جاهای اصلی و درست خود محکم به

صفحه روزگار چسبیده اند و حاضر به تکان خوردن نیستند زیرا مشیت

خداوند اجازه جابجایی به آنها نمی دهد "

و این پایانیست که مرتب آغاز می شود و

 تا آخر جهان همچنان ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 12:49 PM |
دوستی تعریف می کرد :

"با شوهرم اختلاف پیدا نمودم به دلیل ظلمی که به من کرده بود سراغ

برخی از دوستانش رفتم و تظلم خواهانه تقاضای کمک کردم و مجبور

شدم کمی از زندگی مشترک و فداکاری هایم را بازگو کنم"

می پرسم :خوب شما را آشتی دادند ؟

پاسخ داد :

"چقدر خوش خیالی آنها کلی رویش گذاشتند و تحویل همسرم

دادند .احتمالا حسادت صبرشان را از بین برده بود .اما نکته جالب در

این ماجرا این بود که من کشف مهمی کردم اینکه:

در این سال های طولانی همسرم کارهای خلاف وقت و گذشته اش را

برایم به گونه ای توجیه می نمود که به نظر من هم حدودا موجه شده

بودند اما ظاهرا نباید حرفی با غیر می زدم.زمانی که فهمید برای اثبات

برخی مظلومیت هایم کمی در مورد آن خلاف ها اشاره کردم جوش

آورد

به دوستم گفتم :

"در واقع تو در این سالها رازدار خلاف های همسرت بودی؟چنانچه

رفتارهای فوق خلاف نبودند باید دوستانش را هم مانند شما توجیه می

کردحتما خودش خوب می داند که برخی کارهایش خلاف بوده .از قدیم

گفته اند :

"آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است "

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 1:57 PM |
هر انسانی از لحاظ رفتار نشانه هایی دارند .

دوستم می گفت :

"یکی از نشانه های مهربانی مرد نسبت به همسرش رفتار وی با

مادرش است "

می پرسم چگونه به این تحلیل رسیدی ؟

پاسخ داد :

"اخیرا در قران خواندم که حضرت مسیح ع می فرمایند :به این دلیل

شقی نشدم که به مادرم نیکی نمودم "چنانچه این آیه را قبل یا در اوان

ازدواج می خواندم یا با او ازدواج نمی کردم یا سریعا جدا می شدم "

می پرسم چه نشانی از عدم نیکی او داری ؟

گفت :

"چند ماه پس از ازدواج همسرم با مادرش در گیر شد و یک دستگاه

تلفن را شکست و ریز ریز کرد ضمن اینکه ناسزاهای زشتی نثار

پیرزن می کرد .من همان روز باید از او جدا می شدم زیرا سال ها بعد

بدتر از آن رفتار را با من در مقابل چشمان متعجب فرزندانم نمود "

به او گفتم :

"حق با توست آنچه در قران آمده کاملا مصداق دارد .مردی که به

مادرش محبت نداشته باشد نمی تواند به هیچ زنی علاقه واقعی و قلبی

داشته باشد حتما حکمتی در آیه فوق بوده که خداوند بر مادرتاکید

فرموده نه پدر"

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 10:6 AM |


Powered By
BLOGFA.COM