بدون ورود به كم و كيف ماجرا و اينكه اين مرد خاطي بايد قصاص به مثل شود يا نه؟ تنها به ذكر يك موضوع ريشه اي اشاره مي شود .
وجود مرداني شبيه به اين مرد ناشي از حضور يك نوع سيستم مرد سالارانه در خانواده ها و تربيت و پرورش آنها در دامان مادراني است كه معتقدند .فرزند پسر بايد در خانواده از امتيازات ويژه اي برخوردار باشد .شب ها مي تواند ديروقت به خانه بيايد .از نوجواني سيگار را امتحان نمايد .اگر به درس و كار علاقه اي نشان نداد تامينش نمود .حق داردهر زمان كه ناراحت شد فرياد بزند فضاي خانه را متشنج نمايد و هميشه محق است .به سن نياز جنسي هم كه رسيد مي تواند با حفظ احتياط و پيشگيري از بارداري با زنان و دختران دوستي برقرار كند و در زمان مناسب. برايش به خواستگاري يك دختر باب ميل خانواده بروند . هم چنين مسئوليت هاي خانه مانند خريد و تهيه غذا و...به عهده مادر پدر و يا خواهران باشد و........
البته نمي توان اين گونه تربيت افراط آميز را به همه خانواده ها تعميم داد اما بخشي از خانواده ها به هر دليل اينگونه متاسفانه مي انديشند .
بديهيست رشدي اين چنيني و توام با عدم تعهد. اين توهم را در فرد به وجود مي اورد كه تافته جدابافته است و احدي نبايد معترضش باشد .در نتيجه اين روحيه قلدري را با خود به جامعه مي برد و مصمم مي شود در سطحي بزرگتر از خانواده ان را به كارگيرد .مانند همين جوان اسيد پاش كه در مقابل امتناع دختر جهت ازدواج تاب نياورده و اقدام به اين عمل خبط و جبران ناپذير نموده به طوري كه قرباني هرگز قادر نخواهد بود به زندگي سابق خود از لحاظ جسمي و روحي بازگردد حتي اگر مرد خاطي قصاص به مثل شود .
بنابراين به قول معروف از ماست كه برماست .مقصر اصلي والديني هستند كه در خانواده براي مولود پسر خود حساب ويژه اي از زمان تولد مي گشايند و اجازه نمي دهند فرزند ذكورشان در وهله نخست نسبت به مسايل جاري خانه اندكي احساس تعهد و مسئوليت نمايد و نتيجه چنين مي شود كه مي خوانيم و مي بينيم و غصه دار مي شويم .
موافقان مي گويند :
"مهريه ضامن دوام يك زندگي مشترك است و مرد در مقابل مهريه كلان هوس برخي كارها به سرش نمي زند و بیشتر رعايت مي كند."
مخالفان معتقدند :
هرگز پول نمي تواند ضامن بقاي زندگي مشترك و ادامه آن باشد."
اما من دوست دارم تجربه شخصي خودم را بگويم:
"سال 1353 در بحبوحه جواني خواستگاري به تمام معنا يك لاقبا به خانه وسيع پدرم در شمال شهر تهران به خواستگاريم آمد.
شيفته لحن صادقانه اش شدم تنها به این دلیل که در مورد خودش اغراق گويي نكرد ضمنا از تيپ و قيافه اش هم خوشم آمد .
شرايط ازدواجمان را با تحميل بر خانواده ام بسيار سهل نمودم و با مهریه ای پایین و مراسمی بسیار مختصر تقريبا سريع به خانه بخت رفتم .
در سال هاي نسبتا طولاني و مشترک فراز و نشيب هاي بسياري را از سر گذرانديم. با سر ريز شدن الطاف بيكران و بيدريغ خداوند .حدود 10 سال پس از ازدواج.همسرم مالك اولين خانه در تهران و چند سال بعد مالك دو خانه ديگر شد ضمن اينكه خداوند 3 فرزند سالم و خوب به ما عطا فرمود .
من از روزي كه قدم در اين ازدواج گذاشتم اعتقاد داشتم :
"روزي رسانم خداوند است نه همسرم و به دليل تربيت خانوادگي به خصوص مادر نازنين و مرحومم هرگز از فقر هراس نداشتم و براي مهريه و .....ارزشي قايل نبودم .ایمان داشتم:
" شرايط ازدواج بايد سهل باشد و اصولا چانه زني را در شان خود هرگز نمي دیدم"
متاسفانه 35 سال پس از زندگي مشترك همسرمیکباره متوهم شد و به نظرش رسيد :
"خانه ها و اموالش را شخصا به دست آورده و بدجور گرفتار نخوت و غرور گردید.
خداوند مدتي به او فرصت داد .اما او شروع به رفتارهاي عجيب در دادگاه هاي خانواده نمود كه حقوق حقه مرا ضایع نماید و مرا رهاسازد که در اين مقال نمي گنجد و تعريف آن ما را از اصل موضوع دور مي كند .
شايد باور نكنيد خداوند عملا توفيق استفاده و اصولا قدرت تصميم گيري نسبت به خانواده .فرزندان و اموالش را از او گرفت و او همچنان به جاي راه به بيراهه مي رود .
جالب اينكه هيچ يك از اين اتفاقات موجب نگرديدکمترین خدشه اي در اعتقادم كه در 1353 پايبند بودم وارد شود و همچنان معتقدم :
"روزي انسان ها در حيطه قدرت خداوند است و واقعا ميزان مهريه نمي تواند ضامن خوشبختي يك زن باشد .اما در اين تفكر نبايد راه افراط و يا تفريط را برگزيد و ميانه روي بهترين است شايد من هم سال 1353 كمي احساساتي عمل نمودم اما با توجه به خلوص نيتي كه داشتم خداوند همواره مرا از روحيه اي مستغني در این سال هابرخوردار فرمود و هرگز احساس غبن و پشيماني نکرده و نمي نمايم .زيرا به پاي اعتقادم ايستادم و توكلم تنها به خداوند بوده و هست .امامتاسفانه همسرم گرفتار غرور بي جا شد و به ناسپاسي بدي افتاد خداوند هم رويش را از او برگرداند تا در عالم خود ساخته اش تنها بماند .همين گونه هم شد بنابراين مجبور است در صورت ادامه روش غلط .تا روزي كه زنده و در قيد حيات است بدون كمك و لطف خداوند به سر برد و اين پاسخيست از سوي خداوند به همه انسان هاي پر نخوت .متوهم و ناسپاس در اين دنيا و در صورت از بين بردن حقوق مادي و معنوي حتي همسر و فرزند بايد پاسخگوي حق الناس در آن دنيا نيز باشند.
آگهي در مورد سفر زيارتي به مشهد مقدس و سكونت در يك هتل مجلل وحاوي تصاويري از اطاق ها و سالن هاي هتل بود كه واقعا هم اشرافي و مجلل مي نمود .ضمن اينكه مرتب اين جمله روي صفحه مي آمد مبني بر اينكه :
"تا حرم مطهر تنها 5 دقيقه فاصله دارد "
بي اختيار ياد فاميل ثروتمندي از تبار همسرم افتادم كه ظاهرا در كسوت روحانيت است لكن از زماني كه او را مي شناسم دنبال كسب وپيشه و در آمد تقلا مي نمايد.و لباس روحانيت هم برايش منبع شهرت و اندوخته به شمار مي رود .
اين آقا هر سال تعطيلات نوروز همراه اهل و عيال 15 روز تمام به مشهد مي رفت و اتفاقا در هتلي نزديك تر از اين هتل با حرم .احتمالا با 3 دقيقه فاصله .اقامت مي كرد.
سال هاي دهه 1360 وضع مالي ما اصلا خوب نبود و به قول معروف من و همسرم با سيلي صورتمان را سرخ نگاه مي داشتيم .به طوري كه تقريبا تمام البسه 3 فرزند و خودم را با يك چرخ خياطي قديمي و اسقاطي كه تنها كارش دوختن ساده بود تهيه مي كردم و سعي داشتم ظاهر بچه ها و خودم آبرومندانه باشد .
اما اين فاميل كه نزديك هم بود كلا نيم چشمي هم به سمت ما نداشت .همسرش راحت طلب و حتي در خانه داري هم موفق نبود .خانه بزرگ و خوبي در مركز شهر داشتند خالي كردند (نفروختند اجاره هم ندادند ) و ساكن شمال شهر در خانه اي 5000 متري شدند و از اين مرحله بود كه به طور موفقيت آميزي داماد دار و عروس دار شدند .هرسال دهه اول محرم در زيرزمين خانه بزرگشان كه 500 متر و مسكوني است مراسم عزاداري برگزار و شام را در ظروف يكبار مصرف توزيع مي كنند (سابق در سيني هاي بزرگ غذا مي دادند ).بگذريم در دهه 1360 در عمق دلم گهگاه آرزو مي كردم :
"كاش جاي همسر اين مرد بودم و آب در دلم تكان نمي خورد "
اما امروز با صراحت تمام مي گويم :
"خدايا براي غبطه هاي پنهانيم مرا ببخش .پول و ثروت در مقابل سلامتي روح و جسم وآسودگي وجدان پشيزي ارزش ندارد و احترامي كه به واسطه مكنت و يا مقام نصيب انسان شود سريع از بين مي رود "
به چه دليل اين را مي گويم :؟
"به اين دليل كه اين مرد امروز با يك رگ قلب زندگي مي كند و دايم بايد مراقب باشد زيرا به دليل كهولت ممكن است زير عمل و بي هوشي بميرد .غذاي او سال هاست جوي آب پز است و بسيار ساده .از سفر نمودن هم ديگر هراس دارد و همسر تنومند و بي هنرش شب ها بايد قرص مخصوص صرعي هارا بخورد وگرنه خوابش نمي برد و به قدري قرص اعصاب مي خورد كه با قد يك مترو نيم بيش از 100 كيلو وزن پيدا كرده .اما من از سلامتی کامل برخوردارم و برای خودو فرزندانم البسه های مناسبی می توانم تهيه كنم و كلي خوش باشم "
به نظر شما اشكال اين آقادر فاصله همان 3 دقيقه با حرم مطهر و اينكه ديوار به ديوار نبوده می باشد ؟
یا قلب معنويش از امام رضا بسيار فاصله داشته .و يا…..
هرچه بوده مهم نيست مهم اين است كه در پس سال ها نقصان مالي من و كمبودها يم در گذشته. امروز ما دو خانواده در چه شرايطي به سر مي بريم ؟
ازاموال غير منقول در اين دنيا 3دانگ از يك خانه 60 متري دارم كه آن را هم با ارث پدري سال 1385 خريدم و اين آقا همچنان بر املاكش در تهران و اطراف افزوده و امروز در همان خانه شمال شهر تهران. در طبقه اي با وسعت 500 متر (خانه در ۳ طبقه ۵۰۰ متري ساخته شده )همراه با همسرش به سرمي برد ومدام نگران بسته شدن تنها رگ قلبش است .مهمتر اينكه فرزندانش و خانواده همسرانشان براي بهره بردن از ارث بي حساب وي شمارش معكوس مي نمايند و بدجور به همان يك رگ نيم بند چشم دوخته اند. اما فرزندان من هميشه نگران سلامتيم هستند و از عمق قلبشان دوست دارند هميشه كنارشان باشم "
مشاهده مي فرماييد چقدر تفاوت وجود دارد ؟
بازهم خيابان هاي شلوغ و پر ترافيك تهران .هشدارهاي آلودگي هواي ناسالم .و.............
با اين وجود زماني كه پاي در چهارچوب خانه گذاشتم احساس كردم اين نقطه از دنيا را بسيار دوست دارم و به رغم آسايش و استراحتي كه در اين مدت كنار دختر دانشجوو آخرينم در شهر زيبا و متمول نشين مونيخ داشتم متعلق به اين سرزمين و اين آب و خاكم .
كليد را كه در قفل انداختم صداي جيمي گربه دخترم را از درون خانه شنيدم كه انتظار مي كشيد.طفلك دختر بزرگم با وجود تاهل و گرفتاري هر شب به جيمي سر مي زد و برايش در اين مدت آب و غذا مي گذاشت .
ابتدا جيمي به طرفم آمد و لباسهايم را بو . سپس خودش را به پاهايم كشاند .يعني ترا شناختم من هم به محض باز كردن چمدان
سوغاتيش را كه يك جعبه غذاي گربه بود تقديمش كردم و او با خوشحالي دور جعبه مي چرخيد .شب هم طبق معمول به نرمي روي پتوي مخصوصش خوابيد و همانند من به خواب رفت .
در تاريك روشن اطاق به صورتش خيره شدم و به فكر فرو رفتم .اينكه :
"چقدر دنياي حيوانات دور از بخل و حسادت و كينه است و چه راحتند اين موجودات زيباي خداوند .با اندك توجهي قانعند و با زبان بي زباني و با رفتار خود شاكر .كاش برخي انسان ها از اين موجودات ياد مي گرفتند و به همنوعانشان نه تنها ظلم نمي نمودند بلكه سپاسگزار الطاف بي حد خداوند بودند "
اما خوب مي دانم كه اين تنها يك آرزو بيش نيست .و انسان ها نوعا سركش.ناشكر و پرتوقعند و شباهتي به حيوانات از اين نظرها ندارند.
در رسانه ها خبري خواندم .مبني بر اينكه :
بيماري هاي روحي و مشكلات رواني در ايران رو به افزايش است .متاسفانه آمارها هم نشان از اين واقعيت تلخ دارد .
شروع به مطالعه بر روي برخي از بيماري هاي روحي ازجمله بيماري پارانوييد نمودم .به نظرم رسيد نشانه هاي اين بيماري را براي شما بنويسم تا چنانچه خود يا عزيزانتان در اغاز اين بيماري هستيد به هشدارهاي ابتدايي آن واقف باشيد .
مهمترين نشانه اين بيماري مهم لكن درمان پذير .شك و بدگماني به اطرافيان به خصوص همسر است .بيمار دايما تصور مي نمايد ديگران در فكر خيانت و آزار دادن به او هستند و در نتيجه همواره حالتي پرخاشگرانه و انتقام گير دارد .بيهوده نيست كه خداوند انسان ها را از شك و گمان بد در حذر مي دارد .البته به گفته روانشناسان چنانچه اين تفكرات مقطعي باشد از بين مي رود اما اگر فرد دايما در توهم توطئه ديگران عليه خودش باشد بايد قبل از اينكه خانواده و دوستانش را از دست بدهد در فكر مراجعه به روانپزشك و درمان اعم از دارويي يا روان درماني باشد .در غير اين صورت زماني به خود خواهد آمد كه ديگر هيچ دوست و فاميلي برايش باقي نمانده و تبديل به انساني كاملا منزوي و تنها خواهد شد .البته اين بيماري نشانه هاي متعددي دارد از جمله :خود برتر بيني.خود بزرگ بيني .خود شيفتگي .شيدايي .انديشه هاي منفي و....
بنابراين تعجيل در درمان پارانوئيد مي تواند شخص را از فرو رفتن در گردابي خود ساخته نجات دهد و به زندگي متعادل باز گرداند .
همه مي دانيم كه آشپزي بيشتر يك كار ذوقي و نوعا ابتكاري است.به طوري كه پخت نوعي از غذا درون مرزهاي فيزيكي محصور نمي شود و اين بسته به ذايقه افراد دارد .
در ايران اخيرا بچه ها گرايش به غذاهايي با عنوان فست فود پيدا نموده اندو علت آن بيگانه بودنشان با غذا هاي ايراني مانند پلو و خورشت نيست بلكه سرعت زندگي در غرب ايجاب مي كند كه سريع غذا خورده شود و افراد به كارهاي مهمتر بپردازند حال چگونه اين نوع تغذيه به سفره هاي ما. راه پيدا نموده به پذيرش فرهنگ آن و تغيير ذايقه ما ارتباط دارد .
با تغيير در آموزش آشپزي سودي عايد نمي شود .آنچه در اين مقوله مهم است انتخاب نكات مثبت آشپزي در غرب است كه مي توانند با آشپزي ايراني به نحو خوبي ممزوج شوند والا در عصر اطلاعات و شبكه هاي متعدد ماهواره همچنين كتب متنوع آشپزي نمي توان مردم را مجبور به خوردن نوع خاصي از خوردني ها نمود .
بنابراين تصميم گيري فوق به هيچ عنوان نمي تواند گره گشا باشد و نياز به فرهنگ سازي وجود دارد به گونه اي كه مردم ياد بگيرند از انبوه اطلاعات آشپزي آنچه براي بدنشان مفيد است انتخاب كنند .
در برخي از غذاهاي صددر صد ايراني گاه مضراتي وجود دارد كه در غذاهاي غربي نيست مانند سرخ كردن زياد سبزي ها و يا كله پاچه كه مملو از چربي هاي مضرند .و زيانشان كمتر از فست فود ها مطمينا نيست .
حقوق قانوني زنان همواره بحث انگيز و در كشور ما ايران گرفتار آزمون و خطاست .متاسفانه در تصويب قوانين خانواده. پژوهش هاي لازم صورت نمي گيرد و يا اندك است .
اخيرا در رابطه با طلاق به خواسته زوجه. با توجه به شروط مندرج در اسناد ازدواج تصميم هايي اتخاذ گرديده .مبني بر حق طلاق زن به شرط تمكين.
بر اساس آن زن بايد قبل از استفاده از حق توكيل مرد. ثابت نمايد كه تا يك روز قبل از مراجعه به دادگاه تمكين اعم از عام و خاص مي نموده وبراي دادگاه اين موضوع را اثبات نمايد .
متاسفانه قانونگذار محترم يا خود مجرد هستند و يا به كلي از جو جامعه دورند .تصور فرماييد زني بر اساس شرط فوق و اثبات آن به دادگاه و محرز شدن دليل طلاق براي قاضي محترم (ازدواج مجدد مرد )در آخرين مرحله است .از آنجايي كه برخي از مردان در ايران با توجه به اختيارات وسيع قانوني .در اين گونه شرايط به جاي منطقي بودن به فكر انتقام و كينه جويي هستند در دادگاه ادعاي عدم تمكين براي زن مي نمايند و حالا اين زن است كه بايد در راهروهاي مجتمع هاي قضايي بدود تا عكس آن را كه كمي هم سخت است ثابت نمايد .
بنابراين به نظر من بهتر است اين بخش از شروط گول زننده زنان. از اسناد ازدواج حذف شود زيرا در مجموع به زيان زناني است كه به آن دلخوش هستند و تصور مي نمايند با امضاي زوجين در آغاز ازدواج بهره اي برايشان دارد .غافل از اينكه قوانين خانواده در ايران براي زنان حكم شعار قديمي ها را دارد كه :
"بايد سوخت و ساخت و با لباس سفيد رفت و با كفن سفيد به گور رفت"
زيرا در دادگاه هاي خانواده هرگاه زن به عنوان يك انسان با حقوق شهروندي به خواهد از حق خود دفاع نمايد و شاكي باشد سريعا با اين قانون در جايگاه متهم قرار مي گيرد و بايد تمكين خود را هر طور شده ثابت نمايد .در نتيجه اقدامي هم نمي كند و به طلاق عاطفي كه در جامعه ما به وفور است پناه مي برد و يا در صورت فقدان ايمان و دور شدن از توكل به خداوند. به مسايل براندازنده ديگر و انحرافي روي مي آورد .
طبيعي است اين همه مانع تراشي براي زناني كه بنا به دلايل منطقي نمي توانند ادامه زندگي مشترك دهند نشان از فقدان پژوهش و آسيب شناسي و دور بودن از فضاي موجود در دادگاه هاي خانواده را دارد .
به علاوه به مردان اجازه می دهد بدون اجازه همسر و یا اجازه دادگاه به سهولت تجدید فراش نمایند در حقیقت تصویب این قانون یک نوع دورزدن جهت ازدواج مجدد مردان و تحقیر عملی زنانی است که به هر دلیل نمی خواهند سایه زنی دیگر را بر زندگی خود تحمل نمایند .و داوطلبانه قصد دور شدن از شرایط فوق را دارند.
ضمن اینکه در بسیاری از موارد اشتیاق مردان متاهل جهت تجدید فراش در حقیقت عدم تمکین زن نیست و ادعای آن جهت توجیه تنوع طلبی و خوش گذرانی به شمار می رود. .بدیهیست این موضوع همواره در لفافه ای از عدم تمکین زوجه از سوی مرد استتار می شود که ثبوت و عیان نمودن واقعیت کاری بس مشکل است و باید یک زن شانس داشته باشد تا بتواند ادله ای محکمه پسند جهت اثبات تمکین خود به دادگاه ارایه نماید .
نص صریح قران مجید در سوره مبارکه نسا حاکی از این است که زنان می توانند در صورت تمایل مطلقه شوند و بهتر است مرد هبه ای به زن اعطا نماید و او را رها سازد .
حال اگر مردی خودخواهانه زن را مجبور به ادامه زندگی نماید این وظیفه قانونگذار است که به نفع زن وارد میدان شود و مانع تبعات ناشی از فشار و تحمیل شود .با این وجود تمامی این معضلات به فقر فرهنگی زنان و مردان جامعه قبل از ازدواج وگم نمودن فلسفه موانست و شراکت عاطفی زوجین باز می گردد و تصویب قوانینی از این دست در واقع گره زدن بر روی گره های قبل است و لاغیر.
به ياد مي اورم از اولين ترم در دانشگاه بحث جمعيتي داشتيم .مطالعه نظريات مختلف در مورد ازدياد جمعيت يا تحديد آن .هريك هم براي خود منطق و استدلالي داشتند .مثلا يكي مي گفت :
"هر انساني داري يك دهان و دو دست براي كاركردن است بنابراين بايد جمعيت رو به فزوني باشد ."
از طرف ديگر برخي از افراط گرايان مخالف .اعتقاد داشتند :
"جمعيت هاي سرريز و فقير كشور بايد نابود شوند زيرا اين طبقه مسئول ازدياد اولادند و بايد از بين بروند "
متاسفانه در آراء مذكور نوعا حد اعتدال و ميانه اي مشاهده نمي شود .يا سياهند و يا كلا سفيد .
مدتيست اين موضوع سوژه رسانه ها شده زيرا رييس جمهور محترم كه بر اساس شنيده ها خود داري سه فرزندند؟ سخت معتقد به ازدياد اولاد شده اند و آن را به عنوان يك فرمول طي سخنراني هاي خود تكرار مي فرمايند .در اينجا تنها مي توان به يك نكته اشاره داشت :
"آنچه در شاخصه هاي جمعيتي مهم است .درصد جمعيت توليد كننده است نه جمعيت جوان .جمعيت جوان بدون تخصص و كارمفيد تنها مصرف كنندگاني هستند كه بايد از طريق والدين خود تامين شوند .بنابراين آيا جامعه مي تواند در سطوح مختلف به همين جمعيت جوان ما كه قابل ملاحظه است امكانات لازم و ضروري مانند تحصيل رايگان .مسكن .شغل و...ارائه نمايد كه در اينده تبديل به جمعيت جوان توليد گر شوند ؟"
در اين صورت مي توان نسبت به امتيازات فرزند بيشتر شعار داد.والا ازدياد جمعيت غير مولد و مصرف كننده هرگز هنري به شمار نمي رود .به خصوص در شرايطي كه تكنولوژي به مرور جاي دو دست را پر نموده.
تصاوير دلفين هاي مرده در ساحل بندر جاسك حزن آور بود .دلفين ها بر اساس آخرين پژوهش ها. مغزي شبيه به مغز انسان ها دارند و آموزش پذيرند .براي اولين بار در جزيره كيش اين حيوان آبزي را از نزديك ديدم چهره اش به گونه اي است كه انگار مي خندد و كلا حس ترسي در بيننده به وجود نمي آورد و حالا دسته دسته به ساحل نزديك مي شوند و مي ميرند .كارشناسي مي گفت :
"در تورهاي ماهيگيران گرفتار مي شوند و راه هاي تنفسي شان مسدود مي شود سپس مي ميرند "
واقعا چرا مسئولي نيست كه به اين موضوع رسيدگي نمايد ؟اين همه دفتر و دستك و اداره مربوط به محيط زيست چه مي كنند ؟احتمالا دستور رسيدگي و نامه هاي ان در بوروكراسي اداري افتاده و بايد همچنان شاهد مرگ حيوانات ايران در باغ وحش .سواحل و...باشيم .كلا از انسان بودنم شرمنده و ناراحتم واقعا بشر عنصر مخرب و يغماگر كره زمين است و هميشه تصور مي نمايم كره زمين بدون وجود بشر طماع و بلند پرواز چه محيط خوب و آرامي مي شد و چه جاي امني براي حيوانات و گياهان .اما افسوس انسان از قعر دريا ها و اقيانوس ها تا قلل كوه ها را با جاي پاي خود آلوده و مسئله ساز نموده .واقعا افسوس ......
چند روزيست اين خبر روي سايت ها گذاشته شده :"گرگ پسر 10 ساله را دريد يا خورد"حقيقت اينكه واقعا دل نداشتم كليك كنم و شرح ماجرا را بخوانم .اما امروز دل به دريا زدم و خواندم .خيلي حالم گرفته شد .چگونه پدر با وجودي كه از محيط و خطرات احتمالي مطلع بوده فرزند را صبح زود تنها به مدرسه مي فرستد؟ .ظاهرا پدر براي كار.در مرغداري به آن مكان رفته و فرزند را از خانه در 2 كيلومتري آنجا به محل كار خود مي اورد .بعد ياد گربه دخترم جيمي افتادم كه ان را به من سپرده و خود در سفرند .صبح ها با وجودي كه آب و غذايش را در ظروف مخصوص مي گذارم و خيالم از هر خطري راحت است با اين وجود تا عصر كه از اداره باز مي گردم كلي دلشوره دارم كه براي جيمي اتفاقي نيفتاده باشد .حالا اين پدر .فرزند 10 ساله خود را اينگونه در دهان گرگ مي گذارد .اگرچه تعمدي نداشته لكن نمي توان همه چيز را به راحتي از سر خود باز كرد .ما انسان ها بسياري از وظايفمان را بايد نه از سر محبت بلكه از سر تكليف انجام دهيم .چه اگر اين حس مسئوليت پذيري از انسان حذف شود خدا مي داند چه سرنوشتي خواهيم داشت ؟با همه اينها براي مرد و وجدان نا آرام او طلب صبر و شكيبايي از خداوند بزرگ مي نمايم .
